زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
آمـدی از بـین آتـش تا گـلـسـتـانت کـنـم با پـریـشانی نمیخـواهم پـریـشانت کنم کاش میشد زخمهایت را بریزم در تنم تا فقـط انـدازۀ یک زخـم، درمـانت کنم سفرهدارا! سفرهام خالیست، اما دل پُر است روضهام شو تا دو کاسه اشک، مهمانت کنم مقتلِ مکـشوفۀ من! روضههایم را نبین حیفِ چشمِ زخمدارت نیست گریانت کنم؟! از میان کـوچـههای سـنگبـاران آمدی تا منِ حسرتبهلب هم، بوسهبارانت کنم میبَرندت، میزَنـندت، میکُشندت باز هم من کجای دنجِ این ویرانه پنهانت کنم؟! قاریِ سرنیزهها و تشت! ألرّحمٰن بخوان تا مـزارِ کـوچکـم را رحلِ قـرآنت کـنم جا نمیمانم، نمیخوابم، نمیگـویم نرو من که میآیم، چرا باید پشیمانت کنم؟! |